
دیگر از هیچ چیز نباید ترسید، حتی مرگ! همه چیز را گذاشته ام کنار تا به جاودانگی برسم. اما حباب ذهنم پر از تو است. تو در من جاودانه شده ای.تو درخت زندگی ای هستی که دارم کشفت می کنم و داستان چشمه را به اتمام می رسانم. پرزهای پوستت را لمس می کنم و در گوش هایت آرام می گویم که نگران چیزی نباش، ما تقریبا رسیده ایم. ستاره ی طلایی ای که دارد می میرد را تماشا می کنیم.بگذار که روشنایی صبح در من بتابد، تا در ...
ادامه مطلب