پاییز، آرام ترین فصل ،دارد قدم بر می دارد. حتی قبل از رسیدنش،با سبیل و موهای طلایی رنگ کم پشت اما با ابهتش، رنگ و روی شهر را با تمام طیف های زرد رنگ، نقاشی کرده است . پیرمرد با حوصله ای ست. با هر قدم که بر می دارد، صدها نفر در دنیا عاشق می شوند. آدم مغروری ست. نه عصا دارد و نه کمرش خمیده است.استوارانه گام بر می دارد و هر گاه که سرش را بر می گرداند، تعداد زیادی از مردم دنیا، معشوقه شان را در آغوش می گیرند.او پیوسته راه می رود و هر گاه که کلاهش را برمی دارد تا عرق های روی سر و صورتش را پاک کند، هزاران پرنده در دنیا، آوازهای عاشقانه ای می خوانند. پیرمرد خوش رویی ست. با هر لبخندش، چندین و چند مرد و زن در جهان همدیگر را می بوسند. انسان منظمی است. با هر نگاهی که به ساعتش می اندازد، اضطراب دل همه ی عاشقان زمین را میلیون ها برابر می کند.
شش روز دیگر پاییز به اینجا می رسد. و تا آن روز، من بارها و بارها از پنجره ی اتاقم تماشایش می کنم. او به اندازه ی شش قدم با من فاصله دارد و من به اندازه ی تمام پنجره های دنیا.
(پاییز، آرام می رسد....ب.نصیری)
بیست و پنج شهریور ماه هزار و سیصد و نود و پنج
#ب_نصیری
#پاییز
#automn
برچسب: پاییز آرام آرام قد می کشد,
نویسنده: حدیث مرادیان