خرید بک لینک
شب ناکام

شب ها آرام ترین لحظاتش بودند. انگار از نور مهتاب،به پشت پنجره ی اتاقش روی بالکن کوچک و امنش،مورفین، پاشیده می شد.در آن هوا ی گرم مردادی، شلوارک دست ساز مادرش را فقط شب ها هنگام خواب می پوشید.پاهای دراز و لاغر ش را دوست نداشت کسی ببیند. عاشق بروسلی شده بود و به توصیه یکی از دوستانش کاراته می رفت. با این که سبکش متفاوت با بروسلی بود اما هربار پس از دیدن فیلم هایش به صورت جوگیرانه ای، در خلوتش مشت و لگد بازی می کرد. مدتی بود احساس می کرد دردهایش بزرگ تر از بیست و دو سالگی اش بود.آن شب، بی قرارتر از همه ی شب ها بود. یک نخ سیگاری که نمی دانم چه اسمی داشت را گذاشت درجیبش. شاید از اولین کام های تلخ زندگی اش بود. دیوانه وارانه روی پنجه های پاهایش، تمام تنه اش را به سمت در اتاقش کشید. در را که بازکرد،صدای تلق و تلوق پنکه ی فکسنی ای توی اتاق نشیمن خانه شان،را شفاف تر شنید. با مختصر نگاهی،متوجه شد که مادرش در کنار تنها دخترش خوابیده بود. خواهر کوچولویش،غرق خوابی شیرین، پستانکی را می مکید. خانه ی آن ها، برای خانواده ی پرجمعیت آن ها، واقعا کوچک بود. پنج برادر دیگری داشت که یکی از آن ها به خدمت سربازی رفته بود. خودش فرزند اول بود و درغیاب پدرش، تمرین خوبی برای بازی کردن نقش پدر بود. روزهایی که پدر به ماموریت می رفت، او قلدر و خود سرتر از همیشه می شد. با چشم چپش، نگاه مردانه ای انداخت به آن طرف دیگر اتاق نشیمن. سه پسر سیزده و نه و پنج ساله ای،پای تلویزیون ساکتی، خوابشان برده بود. نفسی آرامی کشید. اما یادش آمد که یک برادر دیگرش غایب بود. این بار، تمام نفس هایش را فرو خورد و به سمت یکی از دو اتاق پسرانه ها راهی شد . برادر هیجده ساله اش را دید که به سان ستاره ای دریایی روی قالی گل قرمز پهن شده بود و دستش را روی سرش خم کرده بود و عینکش از میان دستش داشت به پایین سر می خورد.این برادرش در خانواده معروف بود به این که خواب هایش خرگوشی بود. به این شکل که چشمانش در حین خواب، کمی نیمه باز بود.

این بار، با فراخی ای خیال، به اتاق خودش، هجرت کرد.سریعا خودش را به در بالکن پرت کرد. سیگار را از جیبش بیرون آورد وآن را با سوراخ های بینی اش نوازش کرد. دست در جیب دیگرش کرد .در جستجوی فندکش بود. در همین حین زمزمه ای از موسیقی ای به نام "اجازه"را با خود کرد.اما، دنیا روی کولش افتاد وقتی که فندک شکسته اش را پیدا نکرد. مجبور شد به آشپزخانه برود و کبریت دزدی کند. دوباره با همان تکنیک کاراته کارانه اش، با پنجه های پاهایش قدم برداشت و با قلب خالی،خود را به چیزی رساند که می توانست شبش را به شعله بکشد. درفکرش هیچ چیزی نبود به جز ضیافتی خلوت با حضورسیگاری. چراغ مطبخ خانه خاموش بود ومی دانست که این ماموریتش پردلهره تر ازبار قبل بود. دست جنون زده اش را به کابینت جانبی اجاق گازرساند و در پی قوطی کبریت، تپش های قلبش هزاران برابر شدند.

نگاهش در تاریکی،او را شبیه غمگین ترین مرد دنیا کرده بود.در نهایت ، انگشتان باریکش ،مقوای کبریت رابا موفقیت لمس کرد. ناباورانه ،خوشحالی اش نیمه تمام ماند.او در آن تاریکی، اسیر صدای روشن آژیرشد. هر چند که این وضعیت قرمز و سفید در آن سال ها امری لاینفک از زندگی نبود، اما هر کسی هم جای او بود مغلوب ترس می شد. همه مجبور بودند به پناهگاه ها یورش ببرند.او پرشتاب از جایش کنده شد و با غرشی مردانه ، همه ی اعضای خانواده را که ترسیده و پریشان زده به سمت حیاط خانه می دویدند،را مدیریت می کرد. خواهر شش ماهه اش را زیر بغل گرفت و با بی اعتنایی به جیغ هایش، دست کوچکترین برادرش را گرفت و همه را با عجله به پناهگاه هدایت کرد. محل امن آن ها زیرزمینی بود که آن روزهای جنگ، یکی از اتاق های اصلی خانه محسوب می شد. دوان دوان خودشان را به آن جا رساندند.ابتدا، چهار برادرش ، داخل زیرزمینی شدند وخودش بچه ها را به داخل روانه کرد و در ورودی زیرزمین ایستاد و دست مادرش که در حال لعنت گفتن به عراقی ها بود و لنگان لنگان می دوید، را گرفت و با خشم به درون پرت کرد.

هربار وضعیت قرمز می شد،سرش گیج می رفت .اما آن شب ، زمان در برابر دیدگانش متوقف شد. با سیلی هایی که برادر سومی به صورتش خواباند، به هوش آمد. صداهایی گنگ از اطرافیانش در فضای زیر زمینی را شنید و متوجه وضعیت سفید شد.فورا از جایش بلند شد و خواهرش را که خمیازه می کشید و با زنجیر پستانکش بازی می کرد، وحشیانه از زمین کند و محکم بین دستانش گرفت و آن امنیت را ترک کرد. گام های سنگینی برداشت .طوری که پاهایش رامحکم و قوی روی زمین می کشید و زیر لب غر می زد. به در وروی که رسید ، نمی دانم چرا روی بهار خواب به ماه نگاه دقیقی انداخت.سرش را پایین انداخت وکف پاهایش را روی پادری کشید و داخل شد. دختر بچه را به اتاق برد و در گهواره خواباند. بی تفاوت از نگاه خانواده، به طرف اتاقش رفت و تشک و بالشش را زیر بغل زد و به جلوی حیاط که رسید دمپایی های پلاستیکی را به پا کرد و خود را به خوابگاهی که همیشه از آن متنفر بود،رساند. چند دقیقه ای طول کشید که پشه بندی که آنجا افتاده بود را آماده کرد. به داخل آن خزید و تا صبح خواب پک زدن به سیگار را می دید.

#ب.نصیری

شهریورماه 1395

برچسب: نویسنده: حدیث مرادیان تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 3:20

صفحه بندی