دارم به خودم میگویم. خیلی کم هستم .امروز بعد از آن همه رویاگردی ، اینجا نشسته ام و تنها به این فکر میکنم که من حافظ نیستم که بتوانم بگویم: «غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد» و یا آن که ، من آن نیستم که با خواندن و شنیدن همین بیت تمام نگرانی های زندگیم را خاتمه دهم. امروز بعد از آن همه عشق نوردی، به این فکر میکنم که بارها از این بیت نوشتم و تو فقط سر تکان دادی و با لبخندی سرد ،حق را به حافظ دادی! بارها خودم را راضی کردم و حیرت زده سراغ ادامه ی زندگی رفتم. اما امروز نمیتوانم. نمیتوانم تماشا کنم این رژه ی مسخره ی تقدیر را در برابر چشمانم! دارم به این فکر میکنم و میگویم که تو چمدان بسته و بلیط شادی به دست، ایستاده بودی کنارم و مرا با تمام تنهایی هایم به حافظ و شعرهایش میسپردی. چشمهایم را بستم و دیگر هیچ چیز را ندیدم حتی خودم را . امروز کنار مقبره حافظ نشسته ام و خودم را میبینم و گم شدن هایم را! این من هستم که بهت زده به این فکر میکنم و به خودم میگویم که چه خیری در گم شدن من بوده است؟! یا اصلا ،در دایره ی قسمت من، اوضاع چرا باید این چنین باشد؟! (حرفهایی که هر روز روی لبانم خودکشی میکنند)
ب.ن/ شانزدهم دی نود و چهار
#ب_نصیری
برچسب:
نویسنده: حدیث مرادیان