خرید بک لینک
بعضی از حرفها جایشان بر روی لب بسته است. نگفتنش بی قراریست و گفتنش بی عاریست! حرفهایی که قبل از به خاک سپردن در دل، باید تک تک واژه هایش را به دار آویخت.مثل من که حرفهایی دارم. حرفهایی که هر روز روی لبانم خودکشی میکنند مبادا به تو گفته شوند...

دارم به خودم میگویم. خیلی کم هستم .امروز بعد از آن همه رویاگردی ، اینجا نشسته ام و تنها به این فکر میکنم که من حافظ نیستم که بتوانم بگویم: «غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد» و یا آن که ، من آن نیستم که با خواندن و شنیدن همین بیت تمام نگرانی های زندگیم را خاتمه دهم. امروز بعد از آن همه عشق نوردی، به این فکر میکنم که بارها از این بیت نوشتم و تو فقط سر تکان دادی و با لبخندی سرد ،حق را به حافظ دادی! بارها خودم را راضی کردم و حیرت زده سراغ ادامه ی زندگی رفتم. اما امروز نمیتوانم. نمیتوانم تماشا کنم این رژه ی مسخره ی تقدیر را در برابر چشمانم! دارم به این فکر میکنم و میگویم که تو چمدان بسته و بلیط شادی به دست، ایستاده بودی کنارم و مرا با تمام تنهایی هایم به حافظ و شعرهایش میسپردی. چشمهایم را بستم و دیگر هیچ چیز را ندیدم حتی خودم را . امروز کنار مقبره حافظ نشسته ام و خودم را میبینم و گم شدن هایم را! این من هستم که بهت زده به این فکر میکنم و به خودم میگویم که چه خیری در گم شدن من بوده است؟! یا اصلا ،در دایره ی قسمت من، اوضاع چرا باید این چنین باشد؟! (حرفهایی که هر روز روی لبانم خودکشی میکنند)

ب.ن/ شانزدهم دی نود و چهار

#ب_نصیری

برچسب: نویسنده: حدیث مرادیان تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 3:20

صفحه بندی