خرید بک لینک
اپیزود ۲ کوچه مهتاب رادیوچی همه ی روزهایی که کنارم نبوده ای را،  به گیسوانم گره زده ام. آواز آمدنت را    کوچه مهتاب اپیزود 2 (به قلم بهار نصیری) هم اکنون از طریق اپلیکیشن و وبسایت رادیوچی به آدرس www.radiochi.ir و یا تلگرام  قابل شنیدن و دانلود کردن است.  #رادیوچی + نوشته شده در شنبه هجدهم دی ۱۳۹۵ ساعت 14:9 توسط بهار نصیری  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث مرادیان تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 1:36

پدر،

از بس که

مرده ای،

پیر شده ای، پیرتر و پیرتر.

و بی امان

سایه ی قد بلند

بغض من بر

دیوار های فرو ریخته ی گلویم

کشیده شده ، کشیده تر و کشیده تر....

.

#ب_نصیری

نوزدهم آذرماه نود و پنج

**به یاد فیلم " مادر" #علی_حاتمی :

غلامرضا گفت:...آقام اومد، آقامه، فقط آقامه از این در میاد،با چکمه و شمشیر و عصا... .

.بیچاره پیر شده از بس مرده!.**

برچسب: مرده, نویسنده: حدیث مرادیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 21:31

چه خوب

که رنگ احوالم

آبی شده است.

درست مثل

فیلم آبی.

حالا

می فهمم که

چرا همیشه

این رنگ،

مورد علاقه ام

بوده است!

#ب_نصیری

هفدهم آذر نود و پنج

پاورقی :به یاد فیلم سه رنگ: آبی

حالا، فقط یک کار باقی مانده که باید انجام بدهم: هیچ!

هیچ تعلقی نمی خواهم، هیچ خاطره ای، هیچ دوستی، هیچ عشقی...اینها همه، تله هستند.

#آبی#کیشلوفس

برچسب: نویسنده: حدیث مرادیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 21:31

فردا

گم خواهم شد

زیر برگ های

درختی که مه

اندامش را پوشانده است.

و قبل از آن،

فقط به صدای موسیقی ای

بادی گوش می دهم

که تمام تنه ی درخت را

بوسه می زند.

به غیر از این،

از انجام هر کاری

بیزارم.

و هر بار

از خود می پرسم

آیا

حس تنفر

هم گناه است؟!.

#ب_نصیری

شانزدهم آذر ماه یک هزار و سیصد شمسی.

. "سواستفاده از پیربرگ های درختان خانه"

برچسب: درخت,خانه, نویسنده: حدیث مرادیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 21:31

در ذهن صورتی ام

سهره های قوز کرده،

به فکر پرواز هستند.

چشمانم را که به

ابرها می دهم،

هر چه سهره ی بی تاب

هست،

تنهایی ام را

در آسمان

خرد می کند.

#ب_نصیری

دهم آذر نود و پنج .

برچسب: صورتی, نویسنده: حدیث مرادیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 21:31

ادامه ی خواب سیاه و سفید مرا

تک درخت باغ پاییز می بیند؛

که در همدردی انهدام عشق،

تکه پاره های قلبم را

به پروانه های بیدار در شب،

تبدیل می کند.

#ب_نصیری

. "اول آذر نود و پنج"

برچسب: ادامه,خواب, نویسنده: حدیث مرادیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 21:31

همه ی روزهایی

که کنارم نبوده ای را،

به گیسوانم گره زده ام.

هر تار آن،

آواز آمدنت را

سخت تمرین کرده است.

و تا روزی که بیایی

همچنان،

سیاه می پوشد.

تا پاییز تمام نشده است،

به ملاقاتم بیا.

به ملاقاتم بیا و

لبخند ابرهای خروشان

را برای عطر موهایم

سوغاتی بیاور.

#ب_نصیری

بیست و هشتم آبان نود و پنج

برچسب: ملاقاتم, نویسنده: حدیث مرادیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 21:31

در دنیای مهربان کودکانه ات؛

چشمان خورشید که گشوده می شود

همه و همه چیز، عاشق می شوند،

حتی دفترهایت را که خط خطی کرده ای.

#ب_نصیری

"برای ثنایم که امروز به شش سالگی سلام می دهد."

(بیست و چهارم آبان نود و پنج)

#عمه

#برادرزاده_جانم

برچسب: نویسنده: حدیث مرادیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 21:31

دیگر از هیچ چیز نباید ترسید، حتی مرگ! همه چیز را گذاشته ام کنار تا به جاودانگی برسم. اما حباب ذهنم پر از تو است. تو در من جاودانه شده ای.تو درخت زندگی ای هستی که دارم کشفت می کنم و داستان چشمه را به اتمام می رسانم. پرزهای پوستت را لمس می کنم و در گوش هایت آرام می گویم که نگران چیزی نباش، ما تقریبا رسیده ایم. ستاره ی طلایی ای که دارد می میرد را تماشا می کنیم.بگذار که روشنایی صبح در من بتابد، تا در ادامه مطلب

برچسب: چشمه, نویسنده: حدیث مرادیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 21:31

در زادروزت

چه جمله ای

می توان گفت

تا به ذره ذره

وجودت

تبریک گفت؟!

.

کاش

آن روز

من،

.همان پنجره ای

شوم که

از پشت آن

دلواپسی هایت

را ببینی که

خانه ات را

برای همیشه

ترک می کند...

.

#ب_نصیری

برای مارالم

هیجدهم دی ماه هزار و سیصد و نود و پنج

برچسب: دوست, نویسنده: حدیث مرادیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 21:31

برچسب: انارهای ترک خورده, نویسنده: حدیث مرادیان تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 13:35

نمیدانم چرا این روزها، عجیب، عجیب شده اند! یا من حواسم پرت شده است یا این روزهای لعنتی دچار فراموشی ای عاجزانه ای شده اند، به طوریکه چیدمان حال خوب من با تو، را یادشان نیست ...شاید هم آنها بی گناهند. من گیج شده ام، چه به آنها! از یاد من رفته است همه ی آن روزهای پر از تو را... و هر چه افکار دیوار خورده ام را جمع و جور میکنم، تو را پیدا نمیکنم. چه شد آن همه شورهای با تو و آن همه تب های بی تو؟! هیچ چیز در خاطرم نیست یادم نمیاد. اما خوب به خوابهایم ایمان دارم . خواب دیده ام که تمامی روزهای با تو بودن، جایی مردند.یک جای دور بود.صحنه ها محو بودند و من فقط خیلی کمرنگ میدیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث مرادیان تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 3:20

بعضی از حرفها جایشان بر روی لب بسته است. نگفتنش بی قراریست و گفتنش بی عاریست! حرفهایی که قبل از به خاک سپردن در دل، باید تک تک واژه هایش را به دار آویخت.مثل من که حرفهایی دارم. حرفهایی که هر روز روی لبانم خودکشی میکنند مبادا به تو گفته شوند... دارم به خودم میگویم. خیلی کم هستم .امروز بعد از آن همه رویاگردی ، اینجا نشسته ام و تنها به این فکر میکنم که من حافظ نیستم که بتوانم بگویم: «غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد» و یا آن که ، من آن نیستم که با خواندن و شنیدن همین بیت تمام نگرانی های زندگیم را خاتمه دهم. امروز بعد از آن همهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث مرادیان تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 3:20

شب ناکام شب ها آرام ترین لحظاتش بودند. انگار از نور مهتاب،به پشت پنجره ی اتاقش روی بالکن کوچک و امنش،مورفین، پاشیده می شد.در آن هوا ی گرم مردادی، شلوارک دست ساز مادرش را فقط شب ها هنگام خواب می پوشید.پاهای دراز و لاغر ش را دوست نداشت کسی ببیند. عاشق بروسلی شده بود و به توصیه یکی از دوستانش کاراته می رفت. با این که سبکش متفاوت با بروسلی بود اما هربار پس از دیدن فیلم هایش به صورت جوگیرانه ای، در خلوتش مشت و لگد بازی می کرد. مدتی بود احساس می کرد دردهایش بزرگ تر از بیست و دو سالگی اش بود.آن شب، بی قرارتر از همه ی شب ها بود. یک نخ سیگاری که نمی دانم چه اسمی داشتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث مرادیان تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 3:20

پاییز، آرام ترین فصل ،دارد قدم بر می دارد. حتی قبل از رسیدنش،با سبیل و موهای طلایی رنگ کم پشت اما با ابهتش، رنگ و روی شهر را با تمام طیف های زرد رنگ، نقاشی کرده است . پیرمرد با حوصله ای ست. با هر قدم که بر می دارد، صدها نفر در دنیا عاشق می شوند. آدم مغروری ست. نه عصا دارد و نه کمرش خمیده است.استوارانه گام بر می دارد و هر گاه که سرش را بر می گرداند، تعداد زیادی از مردم دنیا، معشوقه شان را در آغوش می گیرند.او پیوسته راه می رود و هر گاه که کلاهش را برمی دارد تا عرق های روی سر و صورتش را پاک کند، هزاران پرنده در دنیا، آوازهای عاشقانه ای می خوانند. پیرمرد خوش رویی ادامه مطلب

برچسب: پاییز آرام آرام قد می کشد, نویسنده: حدیث مرادیان تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 3:20

صفحه بندی